حسن حسن زاده آملى

349

هزار و يك كلمه (فارسى)

هر كه كند پادشهى ميهمان * در خور او بايدش انداخت خوان كار بزرگان همه با آب روست * وصلت خُردان نه به ايشان نكوست در ره حرص آمده چون موشكى * نيست در اينجا سر يك موشكى راه اجل چون روى اى مستمند * دل به هزاران طمع و حرص بند باز پس آيا چه بود حال تو * صد شتر حرص ز دنبال تو ساز سبك بار خود اى نيك راى * زانكه در مرگ بود تنگناى خيز اسيرى و سبك بار شو * پرده گشاى همه اسرار شو اينهمه از بردبارى و رضاى شتر كه نوشته شد جاى تعجّب است ، از كيفيت حالات وى بر حدى عرب و شوق عجب به نصّ و إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ در وى صفات اولياست ، و به شيوهء قناعت بر خوان رضاست ، چنان كه از امام رضا نيز نقل است كه بر او ظاهر شد كه انگور مسمومست امّا جهت مراد خصم به رضا كوشيد ، و تن به قضا داده آن زهر را نوشيد . اكنون در اين بيت گويا اشارتى بدان حال شده كه مىفرمايد : جمّازه وى از گلزار رضا سر به قضاى خدا داده ، عشق مدح كنندهء رضا را بر خويشتن بسته ، يعنى او را نيز مىستايند ، چنان كه مولانا نور الدين عبد الرحمن جامى در مدح آن سر دفتر اولياى نامى گويد : نظم : على ابن موسى الرضا كز خدايش * رضا شد لقب چون رضا بودش آيين هر آينه به رضاى ياران معنى اين بيت از پرده خفا چهره‌گشا گشت . بيت چهل و هشتم قصيده : شه رخ مات از نفاق بدر هلال از محاق * كعبه دور از ديار عيد بعيد از وطن و حضرت امام رضا چون سلطان ملك ولايت بود ، و موت و فوت ايشان از نفاق مشركان روى نمود ، و الفاظ شه رخ مات زرين بساط به دو منسوب گشت ، و با آنكه ذاتش بدرى بود كامل و بدر از نزديكى آفتاب هلال مىگردد ، اما اين بدر از محاق كه دورى است هلال گرديد ، يعنى ماه عمرش را بر فلك زندگانى زوال